با اجازه دوستان و همکاران خوبم اولین پست را می نویسم.
شاید خیلیا باشن تا می فهمن فلانی خبرنگاره یه آه از ته دل بکشن و بگن خوش بحالش!
خدائیش هم دنیای با حالی داریم ولی بعضی وقتا چیزائی رو می بینیم که دلمون آتیش می گیره و می خواد به همه بگیم که ایها الناس این همون حاج آقا فلانیه ها!
اما چه طوری به گوش بقیه برسونیم؟
روزنامه ؟ نمی شه...
خبرگزاری؟ حرفشو نزن...
صدا و سیما؟ تو خواب...
این وسط می مونه دنیای مجازی و اینترنت و سایت و وبلاگ !
اما گه چند نفر می تونن اخبار را از این طرق دریافت کنند؟
اونوقته که نمی تونی خانم بازی ها و رشوه گیری ها و هزار کثافت کاری دیگرشون افشا کنی.
بعضی وقتا به خودم می گم خوش به حال مردم که همش باید خبر خوش بشنوند و فکر کنند همه جا امن و امانه و هیچ مشکلی در مملکت بغیر از آلودگی هوا و سهمیه بندی بنزین وجود نداره و فقط هر از گاهی سقوط یه هواپیماست که باعث می شه مردم بگن : ای وای!!! نچ نچ تچ !!! عجب!!! خدا بانیشو لعنت کنه!!!
و از این جور حرفا.
یادش بخیر دو سال پیش که هنوز اولای راه خبرنگاری بودم به صورت اتفاقی پاتوق یکی از مسئولین را پیدا کردم و چندتا عکس هم از معاشقه ایشون به همراه مخلفاتش(!!!) تونستم بگیرم .
خلاصه همین قدر بگم طرف هم نمی دونم از کجا فهمید و اونوقت تهدیدها شروع شد...تلفن ها و نامه های تهدید آمیز شکستن شیشه ماشینم و در آخر هم یه عده ای رو فرستاد که اگه دیر جنبیده بودم معلوم نبود سر از کدوم بیمارستان و یا گورستان سر در می آوردم .
اما من هم که سرم بوی قرمه سبزی می داد و البته هنوز هم می ده افتاده بودم روی دنده لجبازی و گفتم هر چه بادا باد!
نمی دونم چه طور شد که حضرت آقای مسئول هم در همین گیر و دار تصادف کرد و عمرشو داد به شما و من هم از افشای اطلاعات و عکسها منصرف شدم.
خاطره تلخی بود که برای همیشه در ذهنم ماند...
امضاء:بهروز